X
تبلیغات
رایتل
سیب سرخ حوا 5 - سوگند عشق

سوگند عشق
به نام آنکه اگر حکم کند همه ی ما محکومیم

..... از زمانیکه از خانه بیرون آمده بودم یک هفته میگذشت و در این مدت تنها دیدارهای مخفیانه صبح و صحبت های تلفنی گاه و بیگاه من و سودا بود که تاحدودی تسکینم میداد . از لاله خبری نداشتم ، فقط صبح ها که سودارا می آورد مهد از دور میددمش . میدانستم که به حدی مغروراست که زنگ نخواهد زد ولی دیگر طاقت دوری از سودا را نداشتم . باید کاری میکردم . یاد دوستم سپهر افتادم . دوستی من و سپهر به سالها قبل بر می گشت . یعنی به دوران تحصیل در دانشگاه . او بهترین دوستم بود . همیشه بی هیچ انتظاری کمکم میکرد . تصمیم گرفتم بروم پیش سپهر و بازهم از او کمک بخواهم . این بود که گوشی تلفن را برداشتم و شماره اش را گرفتم .

-       سلام عمو سپهر

-       سلام استاد . خونواده خوبن ؟ عسل بابا چطوره ؟

-       مرسی . همه خوبن . سودا هم خوبه

-       کجایی ؟ خبری ازت نیست.

-       از احوالپرسی های شما. زنده ایم . البته فعلاً

-       پیمان چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟

-       راستش ..... قضیه اش مفصله ، میتونم ببینمت ؟

-       چراکه نه !

-       کی میشه دیدت

-       هر وقت که بخوای

-       ممنون . میتونی تا نیم ساعت دیگه سر میدون باشی ؟

-       آره

-       پس نیم ساعت دیگه جلوی سینما می بینمت

-       باشه

-       خدانگهدار

-       خداحافظ

پس فردا باید میرفتیم دفتر ازدواج . پس باید جریان هانیه را هم برایش تعریف میکردم . به اصرار هانیه قرار شده بود از امروز وسایلم را به آپارتمان هانیه ببرم . هر چند از ته دل راضی  به اینکار نبودم ولی وقتی اصرار هانیه را دیدم قبول کردم . فردا شنبه بود و من می بایست مقدمات مراسم را برای روز یکشنبه آماده می کردم . تصمیم داشتیم که پس از بازگشت از دفترخانه به همراه سپهر و حنانه و ندا یک مهمانی کوچک ترتیب دهیم .

وقتی جلوی سینما رسیدم هنوز از سپهر خبری نبود . سیگاری روشن کردم و جلوی سینما شروع به قدم زدن کردم. جلوی سینما شلوغ بود . بیشتر کسانی که آنجا بودند دختر و پسرهای جوانی بودند که اغلب سینما را مکانی آرام برای قرار ملاقات های خود یافته بودند  . سردم شده بود و سپهر هم دیر کرده بود . از بدقولی خیلی می آید اما میدانستم که سپهر آدم بد قولی نیست . مقابلم ایستاد ولی من متوجه آمدنش نشدم . با صدای بوق به خود آمدم . نگاهش کردم و رفتم و سوار ماشین شدم .

-       سلام عمو سپهر

-     سلام استاد  . میبخشی دیر شد . وقتی داشتم میومدم بیرون یکی از دوستان زنگ زد . این شد که یه مقدار دیر از خونه حرکت کردم .

-       مهم نیست .

-       خب چه خبر ؟ خوبی ؟ سودا خوبه ؟

-     ممنون . از احوالپرسی شما . بی معرفت اگه من تماس نگیرم ، تو حالی از ما نمی پرسی ؟ البته حق داری . نه اینکه زن و بچه دورو برتو گرفته وقت نمیکنی .

-     شرمنده . بابا چرا میزنی ؟ من پریروز زنگ زدم خونه ، گفتن نیستی و رفتی مسافرت . خب حالا خوش گذشت . خونواده خوب بودن ؟

-     راستش موضوع همینه . من این چند روز مسافرت نبودم . همینجا بودم . با لاله میونمون شکر آب شد ، منم الان بیشتر از یه هفته است که از خونه زدم بیرون .

-       یعنی چی ؟

تمام قضیه را آنطور که بود برایش تعریف کردم . ماجرای دعوایم با لاله و آشناییم با هانیه و اینکه قراربود به عقد هم در بیاییم . در مورد دل تنگیم برای سودا و اینکه نمی توانم اینطوری ادامه بدهم و باید کاری بکنم . سپهر که در این مدت ساکت بود ، انگار که خبر حمله آدم فضایی هارا از دهان من شنیده باشد با تعجب ازمن پرسید:

-       خب . حالا میخوای چیکار کنی ؟

-       نمیدونم . واسه همین گفتم که بیای اینجا .

-       من چه کمکی میتونم بکنم .

-     راستش ، از اونجایی که من لاله رو میشناسم ، میدونم که پا پیش نمیذاره . واسه همین باید یجوری باهاش صحبت کنی و بهش بگی که این ماجرا باید یه جوری تموم بشه . یا اینوری یا اونوری .

-     یعنی چی یا اینوری یا اونوری ؟ میدونی چی میگی ؟ سودا رو میخواین چیکار کنین . هیچ فکرشو کردین ؟ مگه زندگی بچه بازیه که اینطوری حرف میزنی ؟ من تورو آدم محکم و منطقی میدونستم . ولی انگار که پاک عقلتو از دست دادی .

-     ببین سپهر ، من نمی خوام زندگیمو بهم بزنم . ولی با این شرایط هم نمی تونم ادامه بدم . تو منو بهتر از هر کسی میشناسی . میدونی که اگه در مورد چیزی کامل فکر نکنم ، کاری نمی کنم .

-     آره من تورو خوب میشناسم . واسه همینم هست که میگم دیوونه شدی . اگه لاله هم مثل تو از خر شیطون نیومد پایین چی ؟ اونوقت چیکار میکنی ؟

-       حالا تو باهاش صحبت کن . تا ببینیم چی میشه .

-       من باهاش صحبت میکنم ولی بازم میگم بیشتر فکر کن .

-       باشه . چشم .

-       راستی این هانیه خانم که میگی ، جدا قصد داری عقدش کنی ؟

-       آره .

-       بابا تو بالکل .....

-     ببین قرار نیست اتفاق خاصی بیافته . فقط واسه اینکه این رابطه مشکلی نداشته باشه ، این تصمیم رو گرفتیم . این پیشنهاد من بوده .

-       نمیدونم چی بگم .

-       هیچی نگو . فقط واسه یک شنبه مرخصی بگیر ، که باید حتما باید باشی

-       ببینم چی میشه .

-       حالا یه زحمتی هم برات دارم .

-       شما که سراپا زحمتین . بفرمایید درخدمتیم .

-     خب خودتو لوس نکن . ماشین رو روشن کن بریم مسافرخونه ، تا من وسایلم رو وردارم ببرم خونه هانیه .

-       بابا خیلی پررویی .

-       دیگه داری ...

-       باشه بابا . کجا باید بریم ؟

نیم ساعت بعد مقابل مسافرخانه بودیم . رفتم داخل و تصفیه حساب کردیم . وقتی داشتم میامدم بیرون همان کارگر مسافر خانه ساک و کیفم را تا جلوی ماشین آورد و گفت :

-       جناب مهندس امیدوارم بازم اینجا تشریف بیارین .

در حالیکه یک اسکناس در دستش می گذاشتم گفتم :

-       اما من امیدوارم که این اتفاق نیافته .

-       از ما ناراضی بودین ؟

جوابی ندادم و سوار شدم . وقتی مقابل آپارتمان رسیدیم ، به اصرار هانیه سپهر را دعوت کردم بیاید بالا . اولش گفت نه ، ولی میدانستم که حس کنجکاویش کاملاً تحریک شده است پس بعد از کمی اصرار پذیرفت و باهم رفتیم بالا .

-       سلام . بفرمایید . هانیه هستم

-       سلام . خوشبختم من هم سپهر

-       خیلی خوش اومدین . پیمان کاهی در مورد شما به من گفته .

هانیه یک شلوار جین و بلوز کاموایی سفید تنش بود . یک شال هم انداخته بود روی سرش . ازرفتار سپهر مقابل هانیه خنده ام گرفته بود . مثل بچه دبیرستانی ها که مقابل دخترها دست و پایشان را گم مکنند افتاده بود به تته پته . اگر بدادش نمیرسیدم حتما گاف می داد . این بود که دعوتش کردم که بنشیند . پس از کمی احول پرسی و صحبت های ابتدایی هانیه به آشپز خانه رفت تا وسایل پذیرایی را آماده کند .

-       پیمان فکر میکنم زوج هنری خوبی بشین

اینرا سپهر به آرامی طوری که هانیه نشنود ادا کرده بود و من هم جواب دادم :

-     قرار نیست ما زوج هنری بشیم . فقط مثل دو تا دوست باهم خواهیم بود . مثل دوستی خودمو خودت .

سپهر آدم مقتصدی بود . از همونایی که از آب کره میگیرند . تو هر چیزی دنبال سود و زیان بود . فقط چیزی که باعث تعجب من بود این بود که چرا تو دوستی خودمون هیچوقت این طور نبود . وقتی از او کمکی میخواستم هیچوقت نه نمی گفت . سپهرم هم مثل بار اولی که من آمده بودم با تعجب اطراف را تماشا می کرد . می توانستم حدس بزنم به چی دارد فکر میکند . البته طبیعی بود که در مورد حرف هایم با ناباوری قضاوت کند . در جامعه ما دوستی دو جنس مخالف مثل همنشینی آتش و پنبه میماند و این همنشینی بی خطر نیست . هانیه آمد ، سپهر خودش را روی مبل جابجا کرد .

-       پیمان خیلی از شما تعریف کرده . خیلی دوست داشتم که باهاتون آشنا بشم .

-       ایشون همیشه لطف دارن ....

کلمه لطف را خیلی کشدار ادا کرد . میدانستم که ته دلش دارد بمن فحش میدهد .

-       .... ما سالهاست که با هم دوستیم . ولی من از یه چیز متعجبم . و اون اینه که چطور .....

حرفش را قطع کردم و گفتم :

-       لابد میخوای بگی چطور شد که اینکارو کردم . نه ؟

-     البته میدونم که پیمان واسه هر کاری دلیل خاص خودشو داره ، ولی اینکه یه روزی بخوام واسه تجدید فراشش تو مهمونی شرکت کنم ، واسم باورش سخته .

-     مطمئن باش که واسه اینکارمم دلایل خودمو دارم . البته ایندفعه شاید نتونم کسی رو با دلایلم قانع کنم ولی مهم اینه که خودمو تونستم قانع کنم .

هانیه مشتاقانه به دهان من چشم دوخته بود. انگار دارم در مورد یک تئوری علمی صحبت میکنم . وقتی نگاهش کردم ، از خودم پرسیدم آیا این طرز نگاه کردن از روی دوست داشتن است ؟ باور این مسئله برایم سخت بود. نمی توانستم باور کنم که در این زمانه زنی بدون داشتن هیچ توقعی در نگاه و برخورد اول بتواند مردی را دوست داشته باشد و یا عاشقش شود . ولی از طرفی این را میدانستم که برداشت من از این دوستی و رابطه فقط در حد دوستی دو انسان بود. فارغ از مسئله جنسیت و نیازهای دو جنس مخالف . وقتی فکر میکردم ، می دیدم علاقه من نسبت به هانیه فقط بخاطر این بود که به حرفاها یم گوش می داد بدون اینکه بخواهد من یا کس دیگری را متهم کند . او شنونده خوبی بود و این چیزی بود که من می خواستم . اینکه کسی بدون آنکه بخواهد در مورد من قضاوت کند فقط به حرف هایم گوش بدهد .

بعد از مدتی سپهر از ما خداحافظی کرد و رفت . قرار شد روز یکشنبه صبح ساعت 11 هم آنجا بیاید دنبال مان . تا نزدیک ماشینش با او رفتم .

-     پیمان نمیدونم چطور این تصمیم رو گرفتی ، ولی از ته دل آرزو میکنم که همیشه خوش باشی .

-       ممنون . راستی یادت نره که با لاله صحبت کنی . بعد هم نتیجه رو بهم خبر بده .

-       چشم . اگه امر دیگه ای نیست من برم .

-       بازم بابت همه چی ممنون .

-       فعلا خداحافظ

-       خدا نگهدار

ادامه دارد....

نوشته شده در شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1389ساعت 01:18 ب.ظ توسط رادینا نظرات 0 |