X
تبلیغات
رایتل
سیب سرخ حوا 4 - سوگند عشق

سوگند عشق
به نام آنکه اگر حکم کند همه ی ما محکومیم

..... صبح زود خودم را رساندم جلوی مهد . بازهم همان انتظار . بازهم همان لحظه های زودگذر دیدار . تا بحال به این اندازه از دخترم دور نبودم . دلم خیلی برایش تنگ شده بود. آینده مبهم زندگی مشترکم و فکر اینکه آینده ی تنها دخترم چه خواهد شد آزارم میداد. فکر کردن در مورد اینکه روزی مجبور باشم برای دخترم توضیح بدهم که چرا مجبور شده بین من و مادرش یکی را انتخاب کند آزارم میداد . دلم نمی خواست که اشتباهات کودکانه و خودخواهی های نابجای ما باعث شود که این طفل معصوم بدون وجود پدر یا مادرش دوران کودکیش را پشت سر بگذارد . کاملا درمانده شده بودم . از طرفی ادامه زندگی مشترکم با این وضع برایم اگر غیر ممکن نبود بسیار طاقت فرسا بود ، از طرفی هم نمی توانستم ناراحتی و دلتنگی دخترم را ببینم . دلم می خواست برگردم پیش دخترم و نگذارم بیشتر از این اذیت شود ولی میدانستم که در اینصورت لاله بدون اینکه در مورد زندگیمان بیشتر فکر کند خودش را محق خواهد دانست . ما هر دو به زمان بیشتری نیاز داشتیم تا برای زندگیمان تصمیم بگیریم . بعد از اینکه سودا رفت مهد ، لاله هم سوار شد و بسمت محل کارش براه افتاد . موقعی از مقابلم گذشت صدای آهنگ شادی از داخل ماشین شنیده می شد . از ظاهرش هم می شد فهمید که امروز روحیة شادی دارد . راهم را به سمت خانه کج کردم . وقتی در را باز کردم مثل اینکه سالها بود که از آنجا دور بودم . حسی مثل غربت را داشتم تجربه میکردم آنهم در خانه ای که مال خودم بود . اولین باری بود که در خانه خودم احساس غریبی می کردم . رفتم سراغ کمد لباسم و یک دست کت شلوار و ماشین ریش تراشم را برداشتم . این دو روز که اصلاح نکرده بودم ریشم بلند شده بود و حسابی اذیتم می کرد . وقتی داشتم لباسهایم را جابجا میکردم شناسنامه ام افتاد زمین . برداشتم و گذاشتمش توی جیبم . از خانه آمدم بیرون . طبق معمول همسایه فضولمان  داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد. میدانستم که ظهر وقتی لاله بیاد به او خواهد گفت که من را دیده است . 

برنامه خاصی نداشتم . تصمیم گرفتم بعد از گذاشتن وسایلم ، تا ظهر به چند انتشاراتی سر بزنم ، شاید بتوانم سفارشی بگیرم. وقتی به خیابان انقلاب رسیدم بیشتر انتشاراتی ها هنوز تعطیل بود . یک آن به یاد انتشارات ...... افتادم که چند وقت پیش در لیتوگرافی .... کارتش را داده بود به من . تا جایی که بودم فاصله چندانی نداشت . تصمیم گرفتم بروم و با مدیرش صحبتی بکنم . وقتی از آسانسور خارج شدم بیشتر دفاتر مجموعه بسته بودند . زنگ واحد مورد نظر را فشار دادم . آقای ...... مدیر انتشارات خودش دررا باز کرد .

-        سلام آقای ...... منو به خاطر میارید . لیتوگرافی .......

-        بله . خوبید؟ بفرمایید .

-        راستش اینطرفا بودم گفتم خدمت برسم و عرض ادبی بکنم .

-    خیلی لطف کردین . اتفاقا میخواستم خودم باهاتون تماس بگیرم . در واقع ما یه مجموعه کار کودک داریم که میخواستم شما زحمتشو برامون بکشین .

بعد هم چند جلد کتاب کودک مقابلم گذاشت. داشتم کتابهارا تماشا می کردم که تلفنم زنگ خورد . شماره هانیه بود .

-        الو . بفرمایید .

-        سلام پیمان

-        سلام . خوبی ؟

-        مرسی . من خوبم . تو خوبی ؟

-    ممنون . میبخشی من الان جایی هستم که نمیتونم صحبت کنم میتونی نیم ساعت دیگه تماس بگیری ؟

-        باشه . پس فعلا خداحافظ

-        خدا نگهدار

... حدود 14جلد کتاب کودک به زبان اصلی بود . آقای  ..... ادامه داد .

-    این کتابها الان در دست ترجمه و حروف چینیه . فقط چیزی که باید توضیح بدم اینه که ما میخوایم این سری کتاب رو بصورت برجسته چاپ کنیم واسه همین میخوام که شما از همین امروز کارتون رو شروع کنین تا موقعی که متون آماده میشه کار همزمان برای چاپ آماده باشه .

-        آقای ..... لطفا اولویت هارو به ترتیب برام مشخص کنین .......

بعداز کلی صحبت و تبادل نظر از آنجا بیرون آمدم . هنوز از ساختمان خارج نشده بودم که باز هانیه زنگ زد .

-        سلام

-        سلام عزیزم . میبخشی بی موقع مزاحم شدم .

-        خواهش میکنم . تو میبخشی که من نتونستم صحبت کنم .

-        نه عزیزم . میخواستم بدونم امروز واسه ظهر برنامه ات چیه ؟

-    راستش الان اطراف انقلابم . میخوام به چند انتشاراتی سر بزنم . ولی فکر میکنم تا ظهر کارم تموم بشه . چطور مگه ؟

-        گفتم واسه جبران دیشب و اینکه بتونیم باهم صحبت کنیم ، ناهارو باهم بخوریم .

-        من از بابت دیشب ناراحت نیستم . اینو دیشب هم بهت گفتم .

-        خب اگه ناراحت نیستی پس ظهر منتظرتم .

-        کجا ؟

-        همینجا

-        نه . آپارتمان نه

-        قول میدم مسئله دیشب تکرار نشه .

-        نه اصلا مسئله این نیست . بهت که گفتم دلم نمیخواد باعث دردسرت بشم .

-        اگه منظورت به همسایه هاست ، اونا دیگه باید به وجود تو عادت کنن .

شیطنت خاصی در لحن ادای این جمله اش بود.

-        باشه اگه تو اینطوری میخوای حرفی نیست .

-        پس عزیزم منتظرتم .

-        خدانگهدار

-        خدا نگهدار

تا نزدیکی های ظهربه چند انتشاراتی سر زدم . چند تا هم سفارش گرفتم . تقریباً روز خوبی بود . تصمیم گرفتم قبل از رفتنم به آپارتمان هانیه بروم مسافرخانه و دوش بیگرم و اصلاحی بکنم ، ولی نمیدانم چرا پشیمان شدم . پیش خودم فکر کردم شاید اینطوری بهتر باشد . یک ماشین گرفتم و سمت آپارتمان هانیه راه افتادم . نمی خواستم دست خالی باشم پس بین راه به راننده گفتم مقابل یک شیرینی فروشی توقف کند . مقداری بستنی گرفتم و دوباره راه افتادم . وقتی از ماشین پیاده میشدم اول به سمت بالکن آپارتمانش برگشتم . باز هم همانجا ایستاده بود . دستی برایم تکان دادو رفت داخل هنوز زنگ را فشار نداده بودم که صدای هانیه از ایفون گفت :

-       عزیزم بیا بالا .

سوار آسانسور شدم . داخل آسانسور ماجرای دیشب و  تمام اتفاقاتی که افتاده بود ، دوباره جلوی چشمانم مجسم شد ولی این دفعه دیگر آرام بودم . از آسانسور که آمدم بیرون هانیه بین قاب در مثل تابلویی زیبا به چشمم آمد . لبخند شیرینی به لب داشت . وقتی جلوی در رسیدم همانطور ایستاده بود و تماشایم میکرد . چند لحظه نگاهش کردم و گفتم :

-        نمیخوای بذاری بیام تو؟

-        اوه ببخشین .

تا کمر خم شد و با اشاره دست مرا به داخل خواند

-        چه خبره ؟ منو میترسونی . آخه من جنبه این کارها را ندارم .

انگار از حرفم دلخور شد . لبی ورچید و خودش را کشید کنار . در حالیکه دستم را دراز میکردم گفتم

-        منظوری نداشتم . بابت اینکه دیشب بدون خداحافظی رفتم هم معذرت میخوام .

-        نه . من باید .....

دستم را روی لبهایش گذاشتم و گفتم

-        هرچی بود تموم شد .

-        باشه

در حالیکه جعبه بستنی را میگرفت گفت :

-        بازم که ازاین کارا کردی

-        خواستم دست خالی نباشم . تو این آپارتمان گرم بستنی میچسبه .

خندید و دستم را کشید سمت مبل و کنار خودش نشاند.

-        میدونی چقدر خوشحالم که اینجایی ؟

-        ممنون لطف داری .

-    پیمان من نه اونقدر جوونم که کارام از روی احساس باشه و نه اونقد خام که نتونم آدما رو بشناسم . اونروز وقتی مقابلت نشسته بودم و داشتم به حرفات گوش میدادم سراپای وجودم میلرزید و همش میترسیدم که خودمو لو بدم . من یه بار طعم تلخ جدایی رو کشیدم . میترسیدم که خداحافظیمون برای همیشه باشه . دلم نمی خواست اینطور باشه . دلم میخواست بازم ببینمت و بازم باهات صحبت کنم . هر چندتو داشتی از غصه های خودت برام میگفتی  اما کلماتت  منو آروم میکرد . حرفات و لحن صحبتت به قدری ساده بودکه آدم نمی تونست در مورد صحتش شک کنه ...

حرفشو قطع کردم و گفتم

-    تو داری غلو میکنی . اگه اینطوری بود زندگیم به اینصورت نمی شد . مشکل من اینه که همسرم نمیتونه منو باور کنه .

-        میدونم چی میگی . ولی باور کن من از همون اولین لحظه همه حرفاتو باور کردم .

-        خوب هانیه در چه موردی میخواستی صحبت کنیم ؟

-        عجله نکن ، بعد از ناهار با هم صحبت می کنیم . خوب طبق معمول قهوه یا ....

-        همون قهوه

-        با شکر ؟

-        لطفا

از دیشب کلی فرق کرده بود . در عین زیبایی و خنده رویی میشد هاله غم را در چهره اش دید . میدانستم که راز مبهمی دارد . خیلی کنجکاو بودم تا از رازش سر در بیارم ولی نمی خواستم مثل دیشب با سوال بی موقع و نابجا موجبات ناراحتیش را فراهم کنم . در آپارتمانش احساس آرامش میکردم . انگار که در دنیای دیگری هستم . دیگر حتی احساس غریبی هم نمیکردم . با دو فنجان قهوه کنارم نشست در چشما نش خیره شدم . میتوانستم به وضوح غم وجودش را از چشمانش بخوانم . همین من را بیشتر تحریک می کرد تا به جواب سوالم برسم . چند لحظه نگاهمان به هم گره خورد . بعد با شرمی شیرین هر دو سرهایمان را پایین انداختیم .دوباره بلند شد و ایندفعه به سراغ ضبطی که گوشه سالن بود رفت . آهنگ ملایمی که پخش میشد فضای آپارتمان را بیشتر از پیش رمانتیک کرده بود. انگار میدانست چطور مرا سر ذوق بیاورد . بی مقدمه پرسیدم :

-        هانیه بعد از جدایی چرا نرفتی پیش خونواده ؟

-    خونواده من اینجا نیستن . من با همسرم تو دانشگاه آشنا شدیم . بعد هم عروسی کردیم و همینجا اومدیم . در اصل این آپارتمان مال اون بود . وبعد از جدایی سندش رو واسم آورد . ایمان وضع مالی خوبی داشت و از خونواده ای متول بود .

-        اسمش ایمان بود ؟

-    آره . بعد از اون هم من همین جا موندم . و برنگشتم شهرستان . اوایل مسئله جداییمونو از خونوادم مخفی میکردم . وقتی این قضیه رو فهمیدن پدر اصرار کرد برگردم اصفهان ولی من که روحیه خوبی نداشتم زیر بار نرفتم . دست آخر هم وقتی دیدند که من رو حرفم پافشاری میکنم با دلخوری از اینجا رفتن .

-        هنوزم دوستش داری ؟

آهی از دل کشید که تموم تنم لرزید . بعد ادامه داد

-    دوستش داشتم . تا اینکه چند ماه پیش باخبر شدم که میخواد ازدواج کنه . تو دلم خوشحال بودم ، چون شادی و خوشبختی اون آرزوم بود . ولی وقتی که شنیدم وقتی که داشته با تازه عروسش میرفته ماه عسل ، ماشینش از جاده منحرف شده و تو دره سقوط کرده ، همه دنیا رو سرم خراب شد . تو مراسم خاک سپاریش مادرش وقتی منو دید ، گفت " تو بچه منو کشتی ، اون ترو دوست داشت ولی تو با خود خواهیت اونو از خودت روندی . من از تو نمیگذرم واز خدا میخوام که تقاص منو از تو پس بگیره "

گریه امونش نداد . مثل ابر بهاری گریه میکرد و خودشو نفرین میکرد . کاملا متاثر شده بودم . نمی دونستم چیکار کنم . سرشو گذاشتم روی سینه ام و آروم مو هاشو نوازش کردم .

-    هانیه . برات خیلی متاسفم . میدونم که هیچ جمله ای نمیتونه از غمت کم کنه . ولی باید بدونی همه ما قسمتی داریم و مثل یه روز که بی اختیار به دنیا میاییم یه روزی هم از این دنیا میریم . میدونم غم از دست دادن عزیز واسه هر کسی سخت و مشکله ولی باید با مقدرات ساخت .

کمی آروم و بیصدا توبغلم موند . حالت بچه ای را داشت که عروسک محبوبشو از دست داده است و چیزی نمیتواند آرامش کند . آرام صورتش رو از روی شانه ام بلند کردم و گفتم:

-        من نمیخواستم تورو ناراحت کنم ولی این بار دومی که با سوال بی موردم تورو ناراحت میکنم .

-    نه پیمان . تا به حال اینقد احساس سبکی و آرومی نکرده بودم . خیلی دلم میخواست واسه کسی صحبت کنم . خیلی دلم میخواست که شونه گرم و محکمی بود تا سرمو روش تکیه کنم و زار زار گریه کنم . حالا تو با اومدنت این رو به من هدیه کردی . ازت ممنونم .

حس عجیبی بهم دست داد .

-        خوشحالم که اینو میشنوم . امیدوارم بتونم اونی باشم که میخوای .

-        حتماً میتونی .

هانیه آرام سرش را گذاشته بود روی سینه ام . مثل کودکی بود که از ترس آغوش مادرش پناه میبرد . بوی غذای روی اجاق آپارتمان را پر کرده بود .

-        هانیه اگه الان به آشپزخونه سر نزنی ، فکر کنم باید بازم گشنه از پیشت برم

با عجله خودش را از من جدا کرد و دوید سمت آشپز خانه . ولی انگار کار از کار گذشته بود . وقتی ظرف غذا رو تو دستش دیدم ، نگاهی به صورتش کردم و هر دو زدیم زیر خنده . هر دو داشتیم از ته دل می خندیدیم . وقتی می خندید ، بی نهایت زیبا میشد . نمیدانم چرا یهو دلم شور افتاد . انگار که واقعة شومی قرار بود اتفاق بیافتد . رفتم سمت پنجره و پرده را زدم کنار . بارش برف به آرامی شروع شده بود . هانیه که متوجه تغییرم شده بود آمد پیشم و کنارم ایستاد .

-        پیمان

-        بله

-        چیزی شده ؟ از اینکه اینجایی ناراحتی ؟

-        نه ، اصلا اینطوری نیست . ولی ...

-        لابد در مورد رابطه مونه . نه ؟

-    راستش من تا بحال با هیچ زنی جز همسرم ، رابطه ای نداشتم . من آدم امی نیستم ولی باید بهم حق بدی که نگران باشم .

-        میدونم چی میگی .

درحالیکه منو دعوت به نشستن میکرد ، ادامه داد

-    من انتظار ندارم که کاری کنی که باعث ناراحتی خودت یا خونوادت بشه . ما میتونیم بی هیچ چشم داشت غیر منطقی شادیها و غصه هامونو با هم قسمت کنیم .

نمیدونم چرا خنده ام گرفت . وقتی هانیه نیگام کرد بی اختیار اونم زد زیر خنده و در حالی که میخندید گفت :

-        بیایید شادیهایمان را قسمت کنیم .....

مجبور شدیم زحمت غذا رو بدیم به آشپز رستوران . هانیه در هر کاری با سلیقه بود . در عرض چند دقیقه میز زیبایی چید که حتی آدم سیر را هم به اشتها میاورد . این اولین باری بود که با زنی جز همسرم سر یک میز غذا مینشستم . راستی الان لاله و سودا چیکار میکردن؟ این سوال کمی اعصابم را بهم ریخت . بعد از نهار در جمع کردن میز و شستن ظرف ها به هانیه کمک کردم . یاد سالهای دوری که با لاله به همین صورت پشت سر گذاشته بودم افتادم . افسوس که فقط از آن همه شادی فقط خاطره ای محو در ذهنم باقی مانده بود .

-        پیمان به چی فکر میکنی ؟

-        یاد سالهای گذشته افتادم .

-        دوست داری در موردش صحبت کنی؟

-        نه ، چون اینا فقط گذشته ای هستن که دیگه تکرار نمیشن .

-        تو نباید ناامید باشی . حتما میتونی زندگیتو حفظ کنی .

-        امیدوارم . قرار بود بعد از ناهار حرف بزنی

-        بله .

کمی مکث کرد . انگار داشت حرفهایش در ذهنش مرور میکرد.

-    من دیشب خیلی در مورد حرفات فکر کردم . دیدم تو راست میگی . اگه قراره ما با هم رابطه داشته باشیم ، بهتره که از راه قانونی و شرعیش باشه . من با این مسئله هیچ مشکلی ندارم .

-    خوبه . ولی فکر میکنی تمام جوانب این مسئله رو در نظر گرفتی ؟ منظورم اینه که میتونی به راحتی با وضعیت و مشکل من کنار بیای؟

-        بله

این حرف را خیلی محکم و قاطع زد .

-    خوب اینکار یه سری مقدمات لازم داره و یه سری شرایط . تو شرط خاصی نداری . مثل مهریه ، مدت عقد و همینطور خرجی ماهانه؟

-        در مورد زمان تا هر موقع که تو بخوای .

-        خوب ؟

-        در مورد مهریه و خرجی هم من چیزی نمی خوام .

-        ولی اینطوری که نمیشه .

-    خب . مهریه یه شاخه گل رز سرخ با یه جلد کلام الله . ولی در مورد خرجی ، خودت میدونی که من نیازی ندارم .

-        شرط دیگه ای نداری ؟

-        نه . توچی ؟

-    من هم چیزی ندارم که بگم جز اینکه همیشه اینو در نظر داشته باشی که من قبل از هر کسی به خونوادم تعلق دارم و در موردشون مسئولم .

-        باشه . همیشه یادم میمونه .

-        تو ........

نتوانستم حرفم را کامل کنم . فقط نگاه هایمان بود که همه چیز را می گفت . هانیه واقعاً زنی بود که میتوانست هر مردی را خوشبخت کند . و من این را با هیچ معیار مادی نتیجه نگرفته بودم . تنها ندای قلبم بود که این را بمن می گفت . ساعت نزدیک 5 بود و هوا داشت کم کم تاریک می شد . قرار شد فردا برویم دفتر ازدواج تا کارهای اولیه را انجام دهیم .

-        هانیه دوست داری بریم بیرون ؟ با تماشایه یه فیلم چطوری ؟

-        خوبه . عالیه . من میرم که آماده شم .

دلم نمی خواست این مراسم خیلی بی صدا برگزار شود . دلم میخواست که کسان دیگری هم شاهد شادی ما باشند .

-        هانیه

-        بله

-        دوست داری روزی که میریم دفتر ازدواج کسی باهامون باشه ؟

-        مثلا کی ؟

-        از دوستامون

-        تو چی ؟

-        دلم نمی خواد که کاملاً مخفیانه باشه .

-        باشه . من به دوستم ندا و خواهرم حنانه میگم . مشکلی نداره ؟

-        نه . خیلی هم خوبه . منم به سپهر میگم که بیاد .

هانیه حاضر شده بود که برویم .

-        صبر کن قبل از رفتن یه زنگ به سودا بزنم . خیلی دلم براش تنگ شده .......

ادامه دارد ......

نوشته شده در شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1389ساعت 11:43 ق.ظ توسط رادینا نظرات 1 |