X
تبلیغات
رایتل
سیب سرخ حوا 3 - سوگند عشق

سوگند عشق
به نام آنکه اگر حکم کند همه ی ما محکومیم

......... زنگ آپارتمان را زدم . صدای هانیه از پشت در اومد که میگفت " در بازه بیا تو" . وقتی داخل آپارتمان شدم مقابل در ورودی سرجایم خشکم زد . آپارتمانش بطور وحشتناکی زیبا و خوش سلیقه دکوراسیون شده بود . تابلو های نقاشی و خط ، مجسمه ها  و کارهای سفالی ، آبگینه ها ، مبلمان وپرده ها ، رنگ آمیزی و نور کاملا با هم منطبق بود . در نگاه اول به سلیقه و خوش ذوقی صاحب خانه پی می بردی .

-          چرا اونجا وایسادی . نمی خوای بیای تو ؟

-          سلام

-          سلام

وقتی هانیه را دیدم دهنم باز موند . واقعاً زیبا شده بود . آرایش کمی داشت ولی ترکیب این آرایش با نحوه آرایش مو هایش جاذبه خاصی به اوداده بود . یک تاپ زرد و دامن استرچ مشکی کوتاهی بتن داشت که زیبایش را دو چندان کرده بود . دستش را بطرفم دراز کرد . کادو هایی که تهیه کرده بودم دادم به دستش .

-          عزیزم این چه کاریه ؟ این کارا لازم نبود .

-          قابل تورو نداره . امیدوارم خوشت بیاد.

گلها رو داخل گلدانی گذاشت و گذاشتش وسط میزو من را دعوت کرد تا روی مبلی بنشینم و خودش هم نشست روبرویم. واقعاً زیبا شده بود .

-          هانیه خیلی فرق کردی ......

و با خجالت گفتم:

-          خوشگل تر شدی

خنده ملیحی روی لباش نشست . با عشوه ای گفت:

-          لطف داری . چشات خوشگل می بینه

-          نه من اصلاً اهل تملق نیستم . راستش وقتی آپارتمانتو دیدم فهمیدم که با شخصی کاملاً مرتب و منظم روبرو میشم .

-          بسه دیگه اینطوری خجالت میکشم

-          دوست نداشتم این طوری مزاحمت بشم

-          بازم شروع کردی ؟

-          نه تو یه زن تنهایی . ممکنه اومدن من به اینجا موجب دردسرت بشه

-          نگران نباش .

در حالیکه میرفت سمت آشپزخانه از من پرسید:

-          قهوه ، نسکافه یا شربت ؟

-          قهوه . البته با شکر

بازهم فکرهای جورواجور آمد سراغم . از خودم پرسیدم برای چی اینجایم . تابلویی که روبروم بود نظرم را جلب کرد . بلند شدم و به طرفش رفتم . تابلو، تصویر دست زنی بود که سیب قرمزی  را به جلو دراز کرده بود . خیلی استادانه کشیده شده بود . اطراف تصویر تصاویری مبهمی از یک باغ بود که از وسطش نهری رد میشد . نمی دانم چرا کشش خاصی نسبت به آن پیدا کرده بودم . در این زمان هانیه با دو فنجان قهوه  و شکر رسید .

-          این کار خودته ؟

-          آره . از کارایه که بهش علاقه دارم

-          اسمش چیه ؟

-          سیب سرخ حوا

-          سیب سرخ حوا؟

-          تو اساطیر هست که حوا با وسوسه آدم به خوردن سیب که میوه ممنوعه بوده باعث رانده شده آدم از بهشت میشه .

-          آها ..... این کار واقعاً عالیه . یه حس خاصی توشه .

-          ممنون

فنجان قهوه را جلویم گذاشت . وقتی به چشمهایش نگاه می کردم حس غریبی وجودم را تسخیر می کرد . نمیدانم چه بود شاید احساس گناه بود . سرم را پایین انداختم و به طرف مبل حرکت کردم . روبروم نشست نگاهی به من انداخت و گفت:

-          خوب حالامیخوای بگی چی شده ؟

همه ماجرا مثل تصاویر یک فیلم در ذهنم مرور شد . بعد از کمی مکث همه قضیه را همانطور که اتفاق افتاده بود برایش تعریف کردم . کمی به فکر فرورفت .

-          پیمان

-          بله ؟

-          دوستش داری ؟

-          اون همسرمه

-          نه . ببین دوست داشتن با اینکه تو بخاطر اینکه همسرته نسبت بهش احساس مسئولیت کنی فرق میکنه .  به قلب خودت رجوع کن و جواب این سوال رو برای خودت پیدا کن .

-          من لاله را دوست داشتم و بخاطر همین هم باهاش ازدواج کردم . ولی اون با این خودخواهیش که اسمش رو عشق میذاره باعث شده که من در مورد علاقه ام به اون ، دچار تردید شدم . میدونی هر کسی فقط به این امید ازدواج میکنه که خوشبخت بشه و این پیوند تا زمانی میتونه ادامه داشته باشه که آدم حس خوشبختی را تو زندگیش داشته باشه .

-          وتو این حس رو نداری ؟

-          نه .

-          پس .... ؟

-          اگه وجود سودا نبود شاید .....

سکوت سنگینی بین ما حاکم شد . سرش را پایین انداخته بود .  شاید اوهم داشت زندگیش را مرور می کرد . راستی او چرا جدا شده بود؟ حس کنجکاویم تحریک شده بود . ولی دلم نمی خواست با سوال در این مورد باعث ناراحتیش شوم . قهوه ام را سر کشیدم و با فنجان خالیش شروع به بازی کردم . سرش را بالا آورد

-          میدونی زندگی یعنی رسیدن به تفاهم و این تفاهم چیزیه که ما آدما خودمون باید بسازیمش . ما تو دوران نامزدی دنبال نقاط مشترک هستیم و این یعنی ساختن و پی ریزی تفاهم ولی بعد از عروسی بجای اینکه پایه های این تفاهم رو محکم تر کنیم با جستجو در مورد نکات غیر مشترک باعث فاصله بین خودمون میشیم

-          حرفات منطقی و درسته ولی مشکل من عدم تفاهم نیست بلکه شک و بدبینی بیمار گونه واحساس مالکیت بی حدوحصر لاله است که باعث اختلاف ما شده . اون مثل لوازم شخصیش با من رفتار میکنه .

-          تا به حال باهاش درباره اینکه این رفتارش باعث ناراحتیت میشه صحبت کردی ؟

-          لابد فکر میکنی از روی شکم سیری از خونه زدم بیرون .

-          نه، ولی نباید از صحبت کردن غافل شی

-          هانیه خیلی خوب صحبت میکنی ولی میشه بگی خودت چرا ....

-          میدونستم این رو میپرسی ......

کمی مکث کرد . آشکارا صدایش میلرزید . معلوم بود که از یاد آوری گذشته متاثر شده است . اشتباهی که نباید می کردم مرتکب شده بودم .  به خودم گفتم : " خره نمی تونی جلوی دهنتو بگیری " با بغض ادامه داد :

-          من همسرم رو دوست داشتم ولی چیزی که میخواست نمی تونستم بهش بدم

-          مگه اون چی میخواست ؟

-          چیزی که هر انسانی می خواد . اون بچه میخواست ولی با من نمی تونست به این آرزوش برسه .

قطرات اشک گونه هایش را مرطوب کرد . به خودم لعنت فرستادم که چرا جلوی دهنمرا نگرفته ام .

-          متاسفم . نمی خواستم ناراحتت کنم . امیدوارم منو ببخشی .

-          نه اصلاً اینطور نیست . دست خودم نیست وقتی یاد گذشته می افتم بی اختیار....

بلند شد و کادویی را که برایش آورده بودم را آورد و باز کرد . باورم نمی شد اینقدر از هدیه اش خوشش بیاید . تقریبا از ذوق فریاد زد . نفهمیدم چه شد . وقتی به خودم آمدم  بغلم کرده بود و بوسه ای از گونه ام گرفته بود . گیج شده بودم . صورتم داغ داغ شده بود . انگارداشت از داخل می سوخت .

-          هانیه .... ! ! !

سرش را پایین انداخت ، بعد هم دوید سمت آشپز خانه . احساس گناه می کردم . نگاهم روی تابلوی روبرویی یخ بست . زیر لب گفتم " سیب سرخ حوا "

بی اختیار سمت در آپارتمان حرکت کردم . درآخرین لحظه هانیه را دیدم که آرام اشک می ریخت .....

در طول خیابان بی هدف شروع به قدم زدن کردم . هنوز گرمایی روی گونه ام احساس میکردم . احساس خاصی داشتم که نمی توانستم اسمی برایش بگذارم . هم تلخ بود هم شیرین . میدانستم که این ارتباط میتواند من را به اوج خوشی برساند ویا به ورطه سقوط بکشاند . افکار درهم وبرهم لحظه ای ولم نمی کرد . تا مسافرخونه پیاده رفتم . کاملا خسته شده بودم . وقتی کلید را از متصدی گرفتم خواستم که سفارش غذا بدهم ولی گفت که غذا تمام شده و تنها میتواند یک غذای ساده آماده کند . کلید را داخل درچرخاندم . برای خلاصی از دست ا فکار بی سرو ته مستقیم رفتم سراغ نت بوکم . با وجود اینکه سفارشی نداشتم سعی کردم خودم را با طراحی سرگرم کنم . شب از نیمه گذشته بود . در اتاقم بصدا درآمد . آقایی که از قیافه اش می شد فهمید که از سفارش غذا آنهم در این ساعت دلخور بود. با یک سینی که شامل مقداری نان و چند تا تخم مرغ که با رب املت شده بود و یک نصفه پیازو یک فلاکس چای بود در دستش ایستاده بودپشت در . خودم را کنار کشیدم تا سینی غذارا روی میز بگذارد . برای آنکه از دلش در بیاورم یک اسکناس گذاشتم کف دستش . طرز نگاهش عوض شد . با تشکر گفت :

-          آقای مهندس اگه چیزی خواستین به خودم بگین .

نمیدانم من را می شناخت یا اینکه هرکسی که اسکناسی به او می داد می شد مهندس!؟ میز غذا را بردم تراس . با اشتها و ولع عجیبی غذا را خوردم . انگار که هفته هاست گشنگی کشیدم . گرمای فنجان چای لذت مطبوعی برایم  داشت . نگاهم ار به خیابان دوخته بودم و عبور گاه و بیگاه ماشین هارا تماشا می کردم . شهر در خواب سنگینی فرورفته بود . مرد سیگار فروشی که گوشه میدان پای بساطش نشسته بود با یک پیت حلبی و چند تیکه چوب آتش گرمی راه انداخته بود . دلم میخواست می رفتم و کنارش می ایستادم . خواب از سرم پریده بود . تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم شاید بتوانم بخوابم . دوش آب سرد را خیلی دوست دارم . وقتی از حمام برگشتم با همان بدن نیمه خیسم روی تخت دراز کشیدم . موبایلم را برداشتم که واسه صبح کوکش کنم . دیدم یه تماس نا موفق داشتم . شماره هانیه بود انگار همین چند دقیقه پیش تماس گرفته بود. تلفن را گذاشتم روی میز بغل تخت و رفتم زیر پتو . نور چراغ راهنما سر میدان می افتاد روی سقف اتاقم و منظره قشنگی می ساخت . بازهم صدای تلفن رشته افکارم را پاره کرد .

-          سلام پیمان خوبی؟

-          سلام . مرسی

-          می بخشی این موقع شب تماس گرفتم . خواب که نبودی؟

-          نه . خوابم نمی برد .

-          مثل من . میخواستم بابت رفتار سر شبم ازت معذرت می خواهم . کارم خیلی احمقانه بود .

-          نه اصلا نیازی به عذر خواهی نیست . من میتونم تورو بفهمم . ولی ...

-          ولی چی ؟

-          میدونی من هنوزم به بعضی چیزا معتقدم . و میگم اگه آدم میخواد کاری بکنه باید از راه درستش باشه .

-          یعنی .....

چند لحضه سکوت  بین ما حاکم بود .

-          پیمان تو منو نمیشناسی

-          درسته . همینطور تو منو

-          با اینحال به حرفت ایمان داری

-     ببین هانیه من میگم اگه قراره بین ما مسئله ای باشه باید از راه درستش باشه . من میتونم تورو درک کنم و بهت حق میدم ولی به قول خودت بهتره از هم خواسته نا معقولی نداشته باشیم .

-          منظورت ازدواجه .

-          ما میتونیم برای مدتی بصورت موقت با هم محرم بشیم . شاید بنظرت من آدم امی به نظر بیام ولی من به این چیزا پایبندم .

-     نه پیمان من اصلا در مورد تو اینطوری فکر نمیکنم . میخواستم یه اعترافی بکنم . از همون لحظه ای که دیدمت یه حس عجیبی نسبت بهت پیدا کردم . بعد از اولین برخوردمون همیشه منتظر تماست بودم . نمیودنم چرا ولی امیدوار بودم که باهام تماس میگیری . دیشب وقتی تماس گرفتی از خوشحالی تا صبح خوابم نبرد و امشب از ناراحتی و نگرانی که نکنه تورو هم از دست بدم .....

-          هانیه تو لطف داری . ولی چرا ؟

-          تو به عاشقی اعتقاد داری ؟

-          یه زمانی داشتم ولی الان فکر میکنم ما آدما واسه اینکه خودخواهی های خودمونو توجیح کنیم اسمشو میذاریم عشق .

-     نه پیمان . اینقد بی رحمانه در مورد عشق قضاوت نکن . میدونم الان با وضعی که توداری باور این مسئله برات سخت و دشواره ولی بدون من نمی خوام ترو بدست بیارم و انتظار ندارم در مقابل دوست داشتنت منو دوست داشته باشی . فقط همین قد که من دوستت داشته باشم برام کافیه .

-     نمیتونم توجیح منطقی واسه اینجور دوست داشتنا پیدا کنم . ولی به هر حال برای تو و احساساتت احترام قائلم . ولی دلم میخواد هر چیزی روال طبیعی خودشو طی کنه .

-     ببین پیمان اگه تو میخوای رابطه ما به اون صورت باشه و میخوای با هم محرم باشیم  من حرفی ندارم و خیلی هم خوشحال میشم .

-     خوب پس بهتره که این رو هم همیشه به خاطر داشته باشی که این رابطه موقته و در ضمن من هنوز زندگی مشترکم رو دارم پس بهتره عجولانه تصمیمی نگیری که بعدها باعث ناراحتی خودت و من بشه .

-     من همه این چیزارو میدونم و همونطوری که گفتم هیچ انتظاری از تو ندارم . فقط همین که اجازه بدی دوستت داشته باشم خوشحالم .

-     خوب با اینحال بهتره که بازم زمانی رو اختصاص بدی برای بیشتر فکرکردن . من فکر میکنم اینطوری بهتر باشه . پس تا اونوقت منتظر تماست هستم.

-          باشه عزیزم . دیگه بیشتر ازاین مزاحمت نمیشم . شب بخیر.

-          شب بخیر . خدانگهدار

-          خدانگهدار.

نوشته شده در شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1389ساعت 11:41 ق.ظ توسط رادینا نظرات 0 |