X
تبلیغات
رایتل
دلم به دام عشق توشد گرفتار می تپه به عشقت تا لحظه دیدار - سوگند عشق

سوگند عشق
به نام آنکه اگر حکم کند همه ی ما محکومیم

گفتم :

     خدای من ،

دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را

که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ،

آرام برایت بگویم و بگریم ،

در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟

 

گفت:

عزیز تر از هر چه هست ،

تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی

که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ،

من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی .

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

 

گفتم :

پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟

 

گفت :

عزیزتر از هر چه هست ،

اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ،

اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم

تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ،

چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .

 

گفتم :

آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟

 

گفت :

بارها صدایت کردم ،

آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ،

تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود

که عزیزتر از هر چه هست

از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید .

 

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

 

گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ،

     چیزی نگفتی ،

پناهت دادم تا صدایم کنی ،

     چیزی نگفتی ،

بارها گل برایت فرستادم ،

      کلامی نگفتی ،

می خواستم برایم بگویی

آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد

که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .

 

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟

 

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد

بار دگر خدای تو را نشنوم ،

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ،

من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی

وگرنه همان بار اول شفایت می دادم .

گفتم : مهربانترین خدا ،

دوست دارمت ...

 

گفت :

عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر‌ماه سال 1388ساعت 09:54 ق.ظ توسط رادینا نظرات 0 |