|
به نور بنگر چگونه من در این نورم
که ملیونها سال از تو من دورم تویی تنها رفیق من تویی سنگ صبورم برای دیدنه تو من چه پر شورم من از دل بینا و از چشمان کورم مکن بی جسم من هر گز تو گورم که هر لحظه به یادت من چه پر نورم ![]() می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم
چیزی به نام عشق دیگر در وجودم نیست ![]() همه می پرسند « چرا شکسته دلت ؟ مثل آنکه تنهایی ؟ «... چقدر هم تنها ! پاسخ یک دریا را در قطره نمی توان پیدا کرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمی شود جستجو کرد .... حرفهای ساده من چقدر در هزارتوی ذهن پیچیده می شود ؟ مگر ساده تر از این هم می توان صحبت کرد ؟! من از قله نمی آیم ... دره هم جای من نیست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد همیشه فرار می کند... جاده ترک برداشته است از استواری من ... من کوله بار خویش را بسته ام کسی نبود که تا بشنود حکایت ما چنا ن گرفته دل از دست زندگی شده ام که مرگ هم نه به جا آورد رضایت ما دریغ و درد ، که یکدل در این فساد آباد سوخت ز آتش بنهفته در شکایت ما فدای دست تو ای پیک تیز پای اجل بگیر عمر و مکن بیش از این رعایت ما هزار قصه جانسوز ، اگر به شعر آرند اشارتی است بر این رنج بی نهایت ما از بس فریب مردم ناباب خورده ام
سازی شکسته هستم و بی تار و پود و باز از دست چرخ ، لطمه مضراب خورده ام جز با خدای خویش ندارم سر نیاز سوگندها به خلوت محراب خورده ام
اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست
مرا طاقت نیست!
شیشه ای می شکند ... یک نفر می پرسد ... چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید... شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد... باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد ... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد ... اما امشب دیدم ... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید ... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا دیروزدر دادگاه دلم مغز من قاضی بود ، متّهم قلبم بود جرم من عاشقی بود ،عشق من یاد تو بود ،حقّ من اعدام بود
خیلی وقت پیشها میخواستم قصهای از دنیای واقعی روزگار را برایتان بنویسم . قصه من مثل تمام قصهها با یکی بود و یکی نبود شروع میشد . خواندنیترین قصه من از بهترین روزهایی که در فکر خود تجسم کرده بودم شروع میشد . دقیقاً به ۵ شهریورماه یکی از سالهای بدون حساب که دنیا مرا یک نوجوان حساب میکرد . بین همه شادیها یک دفعه در این روز ساعت ۶ صبح تا 30/11 مثل اینکه هم خدا و هم روزگار دستبهدست هم دادند و بزرگترین حامی _ بزرگترین سرمایه_ صمیمیترین رفیق،... را از من گرفتند . این کس ، کسی نبود جز پدرم ... خیلی وقت بود که میخواستم این کلبه را ترک کنم مثل پدرم که مرا ترک کرد . بهترین بهانهام شد سالگرد پدرم . من آخرین نوشتههایم را نوشتم دیگر بقیه را میسپارم به روزگار که با قلم سیاه خود برایم بنویسد .
البته رفتن من برگشتی دارد خوش به حال پدر که رفت کاش دست من هم در دستش بود موقع رفتن... افسوس و صد افسوس... "التماس" " من و جدا شدن از کوی تو خدا نکند خدا هر آنچه کند از توام جدا نکند" شعری است که در اتاقم بیشتر به چشم میخورد . نجواهای شبانه به همراه دست نوشتهها همهوهمه در چشم غیر اهل دل برای آرامش کاذب و شیره به سر مالیدن است ولی در باطن این شب بیداری ها و خطخطی کردن کاغذ به خاطر توست . مینویسم ، میخوانم تا حروف بیمعنی را به گونهای بهتر از همیشه در کنار هم قرار دهم تا همان بیمعنیها لایق تو باشد و بشنود احساسم ، عشقم نسبت به تو . بار خدایا ! یعنی میشود که همان شود که در دلهایمان جاریست... میخواهیم ...بشود. اما روزبهروز میشود آنچه که در ذهنمان نمیگنجد . به ظاهر میخندیم و به باطن زیر خندههای معنیدار به فکر آینده پرتلاطم هستیم که چه کنیم و چه میشود خداوندا برخلاف ظاهر جوان گونه ام پیرتر از آن هستم که بتوانم راهی به این تلاطم را طی کنم و در خاتمه راه نمیرم . مردن نه از آن گونه که کفنی سفید دورم کند مردن از این جهت که ... خداوندا عالمتر از آن هستی که در فکرم هست بهتر می دانی معانی سه نقطه ها چیست من حقیر زبانم از تکلم ، دستم از نوشتن آنها ناتوان است . خدایا تو بهتر دانی چه در افکارم گذشت .خدایا توبهتر دانی چه می خواهم خداوندا از تو نخواهم از که خواهم . پس خداوندا با پررویی... با دل شکسته از خسته دلی می خواهم جواب حاجتم گویی می خواهم ... می خواهم ... می خواهم ... . همسفر صبور من این غم انگیزترین خوشحالیست که دلم عاشق و دستم خالیست دوباره قلم به لرزه افتاد . خواست بنویسد از دلتنگی از دلم از همه چیز و همه کس و... در کوچه پس کوچه های این شهر غریب دلم بهانه میگیرد نمیدانم چه کنم چه بنویسم ... فقط قلم را دست میگیرم تا قلم خود بنویسد از سرّ درون از شبهای تاریک و سرد یک جای دنج برای دلم کافیست برای من مسافر در شهر غریب یک پنجره برای من نیست که در آن خورشید بتابد و هوای تازه به مشامم برسد. در این جادههای بیعبور مسافر تنها منم غریب و سردرگم . مگر خدایا مرا با ایّوب اشتباه گرفتهای من کمتر از آن هستم که ابرهای تیره را بالای سرم تحمل کنم . خدایا دستم را بگیر رهایم کن ... مگذار بیشتر از این در کوچههای سرشار از سکوت تنها بمانم از من بودنم خسته ام می خواهم بفهمانم و بنویسم از "ما" ... ![]() از مرد تنهای شب بودن خسته ام دیگر فرهاد کوه کن نخواهم _ نتوانم.... می خواهم دست از قصه ها ، شعرها برکشم چون همه و همه از من فاصله دارند . می خواهم به جای اینکه قصه ها در من اثر کنند خودم بشوم داستان همانند یوسف ، خسرو ، فرهاد ، مجنون و.... ولی با امروز خودم با خاطرات امروزهایم ... دیگر مرد تنهای شب ، زنده نیست . دیگر مثل قبل نیست که شب های بیداری داشته باشم شب که شد می خوابم دیگر تنهایی را نمی خواهم به قول ... که به من گفت : "کس ما بی کسی ها خداست " حال عزیزی که این دست نوشته های آخرم را در این وبلاگ خواندی این را به خاطر بسپار که توکل به خدا کنی نه بنده خدا – از خدا هر چه می خواهی طلب کن نه بنده خدا و این شعر را هم به یادگار به خاطر بسپار : با همه لحن خوش آوایی ا م دربه در کوچه تنهایی ام
برایت می نویسم برای تو نه به خاطر عشق نه بخاطر مهر برای تو برای خاطراتی که هستند برای دل برای یاد من برای ماه تو به یاد نازنین من به یاد یار تو نیست میدانم شاید تنها به یاد روزگاران احساست می کنم تنها با نگاه ![]() رفتن را چاره ای نیست که اگر بود تو نمی رفتی که اگر بود تو می آمدی که اگر بود من به قابی سرد اینچنین پر درد و ساکت خیره نمی ماندم تنها به یاد نگاهی که دیگر دارد از یادم می رود تنها به عشق خنده ای که دیگر صدایش گم شده است به یاد هر چه بود و هر چه کم رنگ گشته به یاد ....
آمد اما بی صدا خندید و رفت ... لحظه ای در
کلبه ام تابید و رفت ... آمد از خاک زمین اما چه زود ... دامن از
خاک زمین برچید و رفت ... دیده از چشمان من پنهان نمود ... از نگاهم
رازها فهمید و رفت ... گفتم اینجا روزنی از عشق نیست ... پیکرش از
حرف من لرزید و رفت ... گفتم از چشمت بیفشان قطره ای ... ناگهان چون
چشمه ای جوشید و رفت... گفتمش من را مبر از خاطرت ... خاطراتش را
به من بخشید و رفت خاطرش را تنها ، تنها خاطرش را بخشید و رفت
بعد از آن روز تا الان من همیشه به یاد دارم روزی را که غمگین تر از همیشه غروب کرد روزی که بعد از تو بود او بود و می آید و می رود تا همیشه اما تو دیگر نیستی تا ببینی نه این روزها را نه آن غروب را روزی که من رفتم تا بی نهایت پوچی و تا الان خیره به راهی که من روزی از آن می روم نه اینکه به تو برسم که به آرامشی شاید هرگز باید کمی امید داشت شاید چیزی از آن نیز سهم من شد
انگار حافظه ام از کار افتاده باشد، نمی توانم به یاد بیاورم در این مدت نسبتا طولانی که سخت گذشت چه ها کرده ام و چه ها نکرده ام. انگار خودم را لابه لای این رقم ها و ستون ها گم کرده باشم. روزی چندبار مو به مو مرورشان می کنم. بیت الاحزان می شود قلبم. بیت کوچکی برای یاد تو. قبرت کجاست؟
باز باران نه نگویید با ترانه می سرایم این ترانه جور دیگر باز باران بی ترانه دانه دانه می خورد بر بام خانه یادم آید روز باران پا به پای بغض سنگین تلخ و غمگین دل شکسته اشک ریزان عاشقی سر خورده بودم می دریدم قلب خود را دور می گشتی تو از من با دو چشم خیس و گریان می شنیدم از دل خود این نوای کودکانه پر بهانه زود برگردی به خانه یادت آید هستی من آن دل تو جار می زد این ترانه باز باران باز می گردم به خانه
http://up.iranblog.com/7/1263058968.jpg http://up.iranblog.com/7/1263143510.jpg http://www.pic-upload.de/view-4189355/IMG_0441.jpg.html
1- Don't go for looks, they can deceive Don't go for wealth even that fades away. Go for sum1 who makes u smile becoz only a smile makes a dark day seem bright.. دنبال نگاه ها نرو، ممکنه فریبت بدن دنبال ثروت نرو چون حتی ثروت هم یه روزی نا پدید میشه دنبال کسی برو که باعث میشه لبخند بزنی چون فقط یه لبخنده که میتونه باعث بشه یه روز خیلی تاریک، کاملا روشن به نظر بیاد
2- As days go by, my feelings get stronger, To be in ur arms, I can't wait any longer. Look into my eyes & u'll see that it's true, Day & Night my thoughts r of U.. هرچی که روزها میگذرن، احساسات من قوی تر میشه برای در آغوش تو بودن نمیتونم بیش از این صبر کنم به چشمام نگاه کن، خواهی دید که حرفام راسته شب و روز تمام افکارم ماله تو هستن
3- All I wanted was sum1 2 care 4 me All I wanted was sum1 who'd b there 4 me All I ever wanted was sum1 who'd b true All I ever wanted was sum1 like U... تمام چیزی که میخواستم یه نفر بود که بهم اهمیت بده یه نفر که بخاطر من اینجا باشه تمام چیزی که میخواستم یه نفر بود که باهام رو راست باشه تمام چیزی که میخواستم یه نفر بود که دقیقا مثل تو باشه!
4- Love is like a CD track That links our hearts together Dont ever break that CD coz That wud break my heart too......... عشق مثل ترک های یک سی دی میمونه که قلب های مارو به هم پیوند میده هرگز سعی نکن که اون سی دی رو بشکنی چون اینکارت ممکنه باعث بشه قلب من هم بشکنه
5- Message:some text missing* Sender:Name Missing* *Number Missing *Sent *Missing U a lot thats y everything is missing.... پیام : متن پیام از دست رفته فرستنده : نام فرستنده مشخص نیست تاریخ ارسال : تاریخ ارسال معلوم نیست دلم واسه ی تو خیلی تنگ شده واسه ی همینه که همه چیز گم شده و از دست رفته! (این اس ام اس بازیه زیباییه با کلمه ی missing)
6- softly d leaves of memories wil fal, i'll pick them up & gather them all, coz 2day, 2moro & til my life is through i'll cherish having sum1 like u! برگ های خاطره ها به آرامی میریزن و من بلندشون میکنم و اونها رو گرد هم میارم چون امروز، فردا و تا وقتی که زندگی من ادامه داره بخاطر داشتن شخصی مثل تو خوشحال خواهم بود
7- I m on a mission: Misson 2 avoid u, 2 forgetu, 2 get rid of u, 2 not 2 talk 2u or meet u, in short.... MISSION IMPOSSIBLE!! من در یک ماموریتم ماموریتی برای دوری از تو ماموریتی برای فراموش کردنت و فرار کردن از دستت که باهات صحبت نکنم و تورو نبینم در یک کلام : ماموریت غیر ممکن!!!
8- D smallest word is I, the sweetest word is LOVE and the dearest person in the world is U. tats y I Love You.. i (من) کوتاه ترین کلمه ی دنیاست شیرین ترین کلمه ی دنیا عشقه (LOVE) و عزیز ترین شخص در دنیا تو هستی(you) واسه همینه که دوست دارم(I love you)
9- Dear O Dear, ur not near but i can hear dont get fear Ur memories r here liv wid cheer no more tear and ur mine forever! عزیزم تو نزدیک من نیستی اما میتونم بشنوم: هرگز نترس خاطره هات اینجا هستن با شادی زندگی کن دیگه اشک نریز چون تو همیشه مال منی
10-Q:Wat is luv? * * * * A:Luv is wen sum1 breaks ur heart n d most amazing thing is tat u still luv them wid every broken piece...! سوال : عشق چیه؟ جواب : عشق یعنی وقتی که یه نفر قلب تورو میشکنه و حیرت انگیزه که تو هنوز با قطعه قطعه ی قلب شکستت دوستش داری!!مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند... بین حق و باطل فقط چهار انگشت فاصله هست . ( حضرت علی علیه السلام ) عشق یعنی پاک ماندن در فساد دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد من آن موجم که آرامش ندارم به آسانی سر سازش ندارم اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویانش را به مبارزه بطلبد . او پرسید : آیا خداوند هر جیزی را که وجود دارد ، آفریده است ؟ دانشجویی شجاعانه پاسخ داد : بله . استاد پرسید : هر چیزی را ؟ پاسخ دانشجو این بود : بله هر چیزی را . استاد گفت : در این حالت ، خداوند شر را آفریده است . درست است ؟ زیرا شر وجود دارد . برای این سوال ، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند . استاد از این فرصت حظ برده بود که توانسته بود یکبار دیگر ثابت کند که ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است . ناگهان ، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت : استاد ، ممکن است که از شما یک سوال بپرسم؟ استاد پاسخ داد : البته . دانشجو پرسید : آیا سرما وجود دارد ؟ استاد پاسخ داد : البته ، آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید ؟ دانشجو پاسخ داد : البته آقا ، اما سرما وجود ندارد . طبق مطالعات علم فیزیک ، سرما عدم تمام و کمال گرماست . و شئی را تنها در صورتی میتوان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد . و این گرمای یک شئی است که انرژی آن را انتقال می دهد . بدون گرما ، اشیاء بی حرکت هستند ، قابلیت واکنش ندارند . پس سرما وجود ندارد. ما لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم . دانشجو ادامه داد : و تاریکی ؟ استاد پاسخ داد : تاریکی وجود دارد . دانشجو گفت : شما باز هم در اشتباه هستید ، آقا . تاریکی فقدان کامل نور است . شما می توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید ، اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز تنوع رنگهای مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور ، نور می تواند تجزیه شود . تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم . و سرانجام دانشجو پرسید : و شر ، آقا ، آیا شر وجود دارد ؟ خداوند شر را نیافریده است . شر فقدان خدا در قلب افراد است ، شر فقدان عشق ، انسانیت و ایمان است . عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند . آنها وجود دارند . فقدان آنها منجر به شر می شود . و حالا نوبت استاد بود که ساکت بماند . نام این دانشجو آلبرت انیشتین بود .
من یقین دارم که برگ
کاینچنین خود را رها کردست در آغوش باد
فارغ است از یاد مرگ
لاجرم چندان که در تشویش از این بیداد نیست
پای تا سر زندگیست آدمی هم مثل برگ
می تواند زیست بی تشویش مرگ گر ندارد مثل او، آغوش مهر باد را
می تواند یافت لطف هر چه بادا باد را
![]() |
خانه
مهر 1387 18 آبان 1387 151 آذر 1387 90 دی 1387 12 بهمن 1387 50 اسفند 1387 4 اردیبهشت 1388 35 خرداد 1388 40 تیر 1388 20 مرداد 1388 14 مهر 1388 21 آبان 1388 9 دی 1388 3 بهمن 1388 3
مجله اینترنتی دختروونهزشت و زیباسکوت عشقماورای سکوتفریاد سکوتترنم سکوتفلقیکدیگر را دوست بداریمعرفان و انرژی درمانیکی لاگر هک تروجان- کیلاگر- نرم افزارمهندسی-سرگرمیزاویه(آرش)عکس.عشق اس ام اس عاشقونه(میثم حسینی)پسرا...ورود ممنوعخلوت تنهایی منروی رد رویاهاعشقولانهبانوی پاییزیقلب تنهاحرف دلدوستت دارم خیلیعاشقانه های (بهاره جونم)زیر باران با توعشقولانه(پریا جونم)دوست داشتن عاشقانهوقتی دلگیری و تنهاکلبه دلتنگی های منشهر عشقشاه عشقشیرین و فرهادورود ممنوعتک مدفشنترفند همه چیزمدل سرامدل لباسو حالا منفصل ششم سریال لاست
قالب های بیا تو تمپ
Design by : bia2temp.ir
تعداد بازدید ها: 13665
| |||||