سوگند عشق

به نام آنکه اگر حکم کند همه ی ما محکومیم

سوگند عشق

به نام آنکه اگر حکم کند همه ی ما محکومیم

من دخترم......... تقدیم به زنانی که طعم تلخ محدودیت را احساس می

تقدیم به کودکان دیروز , دختران امروز , مادران فردا و تمام مردان ازاد اندیشی که خواهان برابری زن و مرد هستن

من دخترم.........

اگه سرت داد زدن آروم گریه کن. اگه بهت زور گفتن حتما قبول کن. اگه بهت توهین

شد ساکت بمون. چرا؟چون دختری! چون به خاطر احساستی بودنت نیاز به بغض و

 گریه داری. چون به خاطر ضعیف بودنت نیاز داری که یه زورگو بالای سرت باشه.

چون تو محکومی به مطیع و آروم و معصوم بودن. پس همه دارن احتیاجات تو رو

برآورده می کنن! همه دارن بهت لطف می کنن! اما فاجعه اینجاس که گاهی این

 میون بعضی از خانومای واقعا محترم هم می خوان به نیازهات جواب بدن و برات زن

بودن رو جا بندازن. و وای به حالت اگه فقط یه کم با اونا توی بعضی مسائل مخالف

 باشی.....

توی تاکسی نشستی. سمت چپ یه خانوم چاق  نشسته. پاهاشو طوری

 گذاشته که نمی تونی خودتو به سمت چپ بکشی. سمت راست یه پسر می شینه

 که از همون لحظه ی اول دختر بودنت رو بهت یاداوری می کنه. چطوری؟ اینجوری

 که هی خودشو مرتب بهت نزدیک می کنه و تو باید خودتو اونطرف بکشی. انقدر

ادامه پیدا می کنه که دیگه جایی نمی مونه. نفست رو حبس می کنی شاید با این

 کار کوچیکتر شی و جای کمتری بگیری حالا باید گرمای چندش آورش رو تحمل کنی

 و صدات هم در نیاد. چرا؟ چون دختر باید حیا داشته باشه. و اعتراض تو به همه اعلام

 می کنه که دارن به حقوقت تعرض می کنن. وای! چطور می تونی بذاری دیگران اینو

 بفهمن؟! مگه تو حیا نداری؟! توی ذهنت 2 تا راه رو بررسی می کنی. یا باید پیاده

 شی یا خودتو بیشتر جمع کنی. اگه پیداه شی دیگه معلوم نیست کی برسی تازه

 توی  این سرما و مه ممکنه گیر یکی بدتر ازاون بیوفتی. پس خفه می شی و بیشت

ر می چسبی به زنه. ماشین به میدون   می رسه. خانوم محترم همچین خودشو

 روت میندازه که فکر می کنی متوجه ی موقعیتت نیست. واسه ی همین با التماس

 نگاش می کنی به امید اینکه بفهمه و بهت کمک کنه. ولی انچنان نگاهی بهت

 میندازه که ازخودت خجالت می کشی. چرا؟ چون از نظر اون تو یه مفسد تمام

 عیاری! تو آرایش داری. مانتوت کوتاه یا تنگه موهات پیداس. کلا سر و وضعی داری

 که از نظر اون خودت می خوای که از بغل یه پسر بپری بغل اون یکی. نه! تو حتی

 محتاج ترحم هم نیستی!به فکر نجات خودت میوفتی. به پسره که دیگه داره میاد

 توی دلت نگاه می کنی. اصلا به روی خودش نمیاره. اما کم کم عقب نشینی می کنه

 و خودشو می کشه کنار. یه نفس راحت می کشی و دست به دامن خدا میشی:

 خدایا چرا این مسیر انقدر طولانی شد؟ خدایا ببخش که فلان کار رو انجام دادم. دیگه

 تنبیه من بسه. دیگه انجامش نمی دم. خدایا خواهش می کنم. خدایا این پول رو

 میندازم توی صندوق صدقات تو فقط یه کاری کن که زودتر تمون شه. خدایا.......  یهو

 از جا می پری. آقا می خواد از توی جیب عقب شلوارش پول در بیاره این وسط یه

لطفی هم یه تو میکنه. نگاش می کنی و سعی می کنی در کمال سکوت و در حالی

 که حیای دخترونه! رو حفظ می کنی بهش بفهمونی که اون منحوس ترین موجودیه

 که تا به حال دیدی. آقا چیکار می کنه؟ اینبار یه لبخند تحویلت می ده! حالا کاملا

احساس یه سوسک رو درک می کنی وقتی زیر پا له می شه. به وجودت داره توهین

 می شه. به حقوقت داره تجاوز می شه. انسانیتت به تمسخر گرفته می شه.

 غرورت داره محو می شه تجاوز حتما این نیست که ببرنت توی یه خونه و هر بلایی

 خواستن سرت بیارن و بعد تبدیل بشی به یه زن بدون حق زندگی و زن بودن. اینم یه

 تجاوزه. علنی و آشکارا و در ملا عام! روزی هزار بار توی تاکسی و خیابون بهت تجاوز

 می کنن. به احساساتت. به شعورت به عاطفه ات به غرورت به معصومیتت به

 اعتقاداتت وبه دختر بودنت.


پسره دوباره از فکر درت میاره. با آرنج به پهلوت می زنه. نمی شه گفت می زنه در

 واقع نوازشت می کنه.


چی فکر می کنه؟ که دوست داری؟ که خوشت میاد؟ نه .می دونه که اینجوری

 نیست. از رفتار تو وچندین دختر قبلی خوب اینو فهمیده. پس می فهمی که در کمال

 آرامش داره جلوی چشم همه توهین و تجاوز به روح تو رو انجام میده. و تو میون

 اونهمه آدم راه نجات وپناهی نداری! دیگه جونت به لبت می رسه. توی چشماش

 نگاه می کنی و می گی درست بشین. و در جا پشیمون می شی. راننده از توی آینه

 خریدارانه نگاهت میکنه.2  تا پسر جلویی پچ پچ کنان می خندن و اون میون می

 شنوی که یکیشون می گه صد بار گفتم یه ماشین بگیر که صندلی عقبش خالی

 باشه.... و از اونطرف خانوم محترم آهسته میگه اگه بدت میومد که خودتو واسش

 درست نمی کردی!!!!


حس میکنی دنیا دور سرت می چرخه. احساس خفگی و لرزیدنی که نمی دونی از

 سرمای بیرونه یا توهین به مرز جنون می رسوننت.

تمام نیروت رو جمع میکنی و می گی : پیاده می شم آقا.


پسره وقتی می خواد پیاده شه انقدر میاد عقب که تک تک اعضای بدنت رو حس می

 کنه. دیگه کنترلت رو از دست می دی. هولش می دی جلو : کثافت. جلویی ها می

 خندن. زنه یه چیزی حواله ات میکنه شاید همون کلمه رو. و پسره با چندش آورترین

 صدایی که تا حالا شندیدی می گه:  جون!


برمی گردی. دلت می خواد بزنی توی دهنش. ولی سوار می شه و میره. می ره و

 تو می مونی. توی اون هوای سرد و تاریک توی اون مه. تو می مونی و احساسات

سر کوب شدت. تو می مونی و ضعف راه رفتنت. تو می مونی اعتقادات تمسخر شده

ات . تو می مونی و دوراهی هات یا بدتر از اون گمراهی هات.


اگه از یه روسری صورتی خوشت بیاد مشکل داری؟ اگه فقط آرایش رو به صرف زن

بودن و نیازی که توی وجودته دوست داشته باشی خرابی؟ اگه همه جا با بابات یا

داداشت یا یه مرد دیگه همراهت نباشن و خودت با ماشین مسافرکشی بیای و بری

 تو کسی هستی که واسه ی عرضه کردن خودت اومدی و منتظری که هر کسی

 روت یه قیمتی بذاره؟ اگه از یه زن بخوای حالا که احساس بی پناهی می کنی

 حامیت باشه باید به خاطر تفاوت ظاهریتون خودش تو رو محکوم کنه؟ توی کدوم دین

 و مذهب این اومده؟
حالا دیگه تو می مونی و تردید هات به دین به مذهب به جامعه به آدماش. به آدما که

 می رسی تو می مونی و هیولای نفرت. تو می مونی و نفرت از مردا. تو می مونی

 و .... نفرت از خودت ............:-

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد