X
تبلیغات
رایتل
سیب سرخ حوا(قسمت آخر) - سوگند عشق

سوگند عشق
به نام آنکه اگر حکم کند همه ی ما محکومیم

آقای محترم عرض کردم که اشتباهه

-         الو آقا پیمان منم ندا .

-         ببخشین اشتباه شد . سلام

-         سلام .

-         خوب شما کجایین ؟ پس چرا نیومدین ؟ چرا هانیه گوشیشو جواب نمیده ؟

-         راستش یه مشکلی پیش اومده .

-         چه مشکلی ؟

-         ما الان بیمارستانیم .

-         بیمارستان ؟ چی شده پس چرا حرف نمیزنین ؟

-         ناراحت نشین چیزی نیست . حنانه تصادف کرده مجبور شدیم بیاریمش اینجا .

-         چی شده ؟ هانیه حالش چطوره . اونم چیزیش شده ؟

-         نه چیز خاصی نیست . فقط اگه ممکنه شما بیاین اینجا . من اینجا دست تنهام .

-         خوب ما همین الان راه می افتیم . شما کدوم بیمارستانین .

-         بیمارستان ...... میشناسین که ؟

-         آره من همین الان راه میافتم .

نمی دانم چطوری موضوع را به سپهر گفتم . سریع حرکت کردیم . حالا می دانستم که دلشوره هایم بی مورد نبود . کابوسهایی که شب خواب را ازچشمانم گرفته بود .

-         یه کم سریع تر

-         می بینی که دارم میرم . بهت نگفت چی شده ؟ حالشون خوبه ؟

-          گفت چیز خاصی نیست . ولی من دلواپسم

به محض رسیدن به بیمارستان رفتم سراغ قسمت اطلاعات و جویای حال هانیه وحنانه شدم . مسئول اطلاعات پرسید

-          باهاشون چه نسبتی دارین ؟

-          همسرمه . یعنی نامزدمه . داشتیم میرفتیم محضر که عقد کنیم . نمیدونم چرا و چطور این اتفاق افتاد .

-          یه لحظه صبر کنین ..... بله ...... خانوم هانیه ..... ، بردنش اطاق عمل

-          اطاق عمل ؟

-          بله . دست چپ انتهای راهرو .

وقتی جلوی اطاق عمل رسیدم ، حنانه و ندا رو دیدم که پشت در اطاق عمل نگران ایساده اند . خواستم بروم داخل اما ماموری که آنجا بود مانعم شد و نگذاشت .

-          من باید ببینمش .

-          آقای محترم ورود به اطاق عمل قدغنه .

-          لااقل بهم بگین حالش چطوره ؟

حنانه و ندا کنار دیوار ایستاده بودند و به آرامی اشک می ریختند. حنانه وقتی مرا دید گریه هایش شدت یافت .

-          کسی نیست بمن بگه چه اتفاقی افتاده ؟

ندا که حال و روز م را دید با گریه بمن گفت :

-     از خونه اومدیم بیرون حنانه ماشین رو سر خیابون پارک کرده بود . وقتی رفتیم سوارشیم ، یهو حنانه گفت که شناسنامه اش رو فراموش کرده واسه همین برگشت که شناسنامه اش رو بیاره . هنوز از عرض خیابون رد نشده بود که صدای ترمز ماشین و صدای برخوردی مارو برگردوند طرف خودش . هانیه یه لحظه رو هوا بلند شد و چند متر اونورتر خورد زمین . دیگه چیزی نفهمیدیم . سریع دویدیم طرفش و رسوندیمش بیمارستان . از همون موقع هم بردنش اطاق عمل . دکترا میگن . حالش وخیمه ولی باید به خدا امید داشت .

همه ی سالن دور سرم چرخید و چشمانم سیاهی رفت . اگر سپهر زیر بغلم را نگرفته بود می خوردم زمین . دهانم تلخ شده بود . حال خودم را نمی دانستم . صدای فریادم راهرو بیمارستان را پر کرد ، چندپرستار بطرفم آمدند . سپهر بازویم را گرفته بود و مرا از به طرف حیاط بیمارستان کشاند . به پشتی نیمکتی که در گوشه حیاط بود تکیه دادم . بغضم ترکید . نمی دانم به حال و روز خودم گریه می کردم یا برای هانیه . خودم را مقصر می دانستم . هزار بار به خودم لعنت فرستادم . اگر من مقابل این آدم قرار نمی گرفتم شاید الان بجای اینکه روی تخت اطاق عمل خوابیده باشد ، زندگی معمولی خودش را ادامه می داد . کاملاً خورد شده بودم . چند ساعتی بود که پشت در اطاق عمل منتظر بودیم . در این مدت شوهر حنانه هم آمده بود . به محض اینکه در باز می شد همگی به سمت در می رفتیم . ولی خبری نبود و هرکسی که به ما می رسید فقط ما را به صبر و تحمل تشویق می کرد . ساعت 6 بود و هوا داشت تاریک می شد . زن و مرد مسنی هراسان به سمت ما آمدند . حنانه بطرف زنی که می آمد رفت و وقتی بهم رسیدند با گریه خودش را در بغل او انداخت. باز هم غوغایی بپا شد . هرکسی گوشه ای گریه می کرد . حدس زدم که اینها باید پدر و مادر هانیه باشند . ساعت نزدیک 8 بود که دکترها از اطاق عمل بیرون آمدند . همه بطرف دکتر رفتیم .

-          آقای دکتر چی شد ؟ حال دخترم چطوره ؟

-          ما هر کاری که میشد انجام دادیم . حالا دیگه باید بخدا امیدوار بود .

-          میتونیم ببینیمش ؟

-          فعلا که ایشون بیهوشند . وقتی بهوش اومدن میتونین ببینیش .

-          خدا خیرتون بده . آقای دکتر ما بعد از خدا همه امیدمون به شماست .

-          ما هر کاری که بتونیم می کنیم .

پدر هانیه نگاه عجیبی بمن انداخت . تمام تنم لرزید . نفرت در نگاهش موج می زد . نتوانستم بیشتراز این در چشمانش نگاه کنم . هانیه را هنوز به بخش منتقل نکرده بودند . دلم می خواست بازهم لبخندهای شیرینش را ببینم . دلم می خواست چشمانش را باز کند و چشم در چشمانم بدوزد . آخر این چه تقدیری بود که ما داشتیم . چرخ روزگار تحمل شادی مارا نداشت . ساعت از 11 گذشته بود که پرستارها خبر دادند که هانیه بهوش آمده و حالش نسبتاً خوب است و پدر ومادرش میتوانند برای چند لحظه ببینندش . داشتم منفجر میشدم . طاقتم طاق شده بود . پدر و مادر هانیه با عجله داخل شدند . دل تو دلم نبود . می خواستم ببینمش ، ولی نمیگذاشتند . وقتی پدر و مادر هانیه برگشتند جرات نکردم حالش را بپرسم . مادر هانیه چیزی در گوش حنانه گفت . حنانه آمد طرف من .

-          آقا پیمان هانیه میخواد شما رو ببینه .....

هنوز حرفش تمام نشده بود که خودم را به در اتاق رساندم . برای لحظاتی پاهایم یارای ایستادن و با قدم برداشتن را از دست داده بود . به وضوح لرزش زانوانم را حس میکردم . قطره  از گوشه ی چشمم سر خورد و روی لبم جا خوش کرد . جرات باز کزدن در اتاق را نداشتم . از تصویری که پشت این در بسته در انتظارم بود هراس داشتم . خودم را سرزنش می کردم ....

تمام شهامت و نیرویم را در  دستانم  جمع کردم و بر روی دستگیره در فشار آوردم . در به آرامی بر روی پاشنه چرخید و باز شد . وقتی در آنحالت دیدمش باز نیرویم تحلیل رفت . بیشتر بدنش پانسمان بود . چشمانش برق و نور سابق را نداشت .نگاهش را به چشمانم گره زده بود . رفتم کنار تختش و زانو زدم . دستش را گرفتم در دستم . انگار که تکه ای یخ در مشتم گرفته بودم . دستانش اصلاً حرارتی نداشت .

-          سلام هانیه

قدرت حرف زدن نداشت . با صدایی کاملا ضعیف جواب داد:

-          سلام عزیزم

-          خوبی ؟

-          حالا که تو اینجایی خوبم

-          هانیه منو ببخش . من باعث این اتفاق شدم . خودمو نمی بخشم

-          نه پیمان ، این حرف و نزن . من دارم تقاص پس میدم ....

سکوت سنگینی بین مان حاکم شد .

-          پیمان

-          بله عزیزم

-          دلم میخواد قبل از مرگم ، یه بار دیگه انگشتری رو که برام گرفتی با دست خودت دستم کنی .

-          این چه حرفیه ؟ تو محضر دستت می کنم .بعد هم تا همیشه دستت میمونه

-          من میدونم که اون روزو نمی بینم . نذار با حسرت اون لحظه ازت جدا شم .

اشک امانم نداد . صورتم گذاشتم روی دستش . بوسه ای روی دستش گذاشتم .

-          دلت میخواد عاقد رو بیارم همینجا تا خیالت راحت بشه ؟

-          یعنی میشه ؟

-          چرا که نه ؟ همین الان اینکارو میکنم .

بعد سریع رفتم بیرون و قضیه را به سپهر گفتم و فرستادمش دنبال آقای صادقی که  دفتر خانه داشت . قرار شد خودم هم با آقای رسولی که آشنای مشترک من وآقای صادقی بود تماس بگیرم و هماهنگ کنم . دوباره برگشتم پیش هانیه . در این لحظه چند پرستار و دکتر بطرف اتاق هانیه میدودند . دلم هری ریخت . خواستم بروم داخل ولی نگذاشتند . از پشت پنجره داشتم تماشا میکردم . همه در تکاپو بودند . تلخ ترین و سخت ترین دقایق عمرم را تجربه می کردم . ثانیه ها به سنگینی و کشدار طی  می شد . بالاخره بعد از حدود 20 دقیقه تلاش دوباره هانیه برگشت . وقتی که نگاهش می کردم متوجه علاقه ای که بهش در دلم احساس می کردم شدم . چشمانش را باز کرد و به آرمی جمله به زبان آورد. پرستاری بطرف در آمد و پرسید:

-          پیمان کیه ؟

-          گفتم بفرمایین . من پیمانم

-          برین داخل شما رو خواسته ولی باهاش زیاد صحبت نکنین .

-          حالش چطوره ؟

-          الحمد الله فعلاً خطر از سرشون گذشته .

-          میتونم پیشش بمونم ؟

-          باید از مسئول قسمت سوال کنین

-          ممنون

دلم بحالش می سوخت . من از زندگی خودم ناراضی بودم . ولی وقتی به زندگی هانیه دقت می کردم ، می دیدم که این دختر بیشتر لحظات زندگانیش سرشار بود از غم و ناراحتی . تصمیم گرفتم اگر ازین خطر جست تا جایی که میتوانم کنارش باشم . وقتی کنار تختش ایستادم ، بیشتر از همیشه احساس نیاز به با او بودن را داشتم .

-          اومدی ؟

-          آره عزیزم من اینجام . سپهر رو فرستادم دنبال عاقد . فکر کنم دیگه تا چند دقیقه دیگه پیداشون بشه .

-          مرسی عزیزم

-          چه عقد خاطره انگیزی بشه . بعدها با خوشی از این مراسم باهم صحبت میکنیم .

و با خنده ای ساختگی در صورت مهتابیش خیره شدم . در چهره اش غمی عمیق دیده می شد . نمیدانم چرا خودم هم حرف هایم را باور نداشتم .بعد از چند دقیقه سپهر آمد . رفتم پیشش و پرسیدم

-          چی شد ؟

-          هیچی با کلی مکافات آقای صادقی رو آوردم ولی اجازه نمیدن بیاد اینجا

-          باید با مسئول اینجا صحبت کنیم .

قانع کردن مسئول بیمارستان برای اینکار خیلی سخت بود ولی وقتی پزشک معالج هانیه مسئول بیمارستان را کناری کشیده و جملاتی بین آن ها رد و بدل شد پذیرفت به شرط اینکه این مراسم سریع و بی سر وصدا برگزار گردد .

پدر و مادر هانیه خیلی مخالفت میکردند ولی زمانی که فهمیدند این خواسته ی هانیه است راضی شدند که اینکار صورت بگیرذ . به همراه عاقد وارد اتاق شدیم . بقیه پشت در ایستاده بودند . دلم به تندی میزد .

-          .... آیا وکیلم ؟

ضربان قلبم تند شده بود و هر لحظه ممکن بود از سینه ام بیرون بزند . لبان هانیه را تماشا میکردم که آشکارا می لرزید .

-          بله

خنده ی زیبایی روی لبانش بود . زیبا تر از همیشه . وقتی انگشتری را در انگشتش می کردم داشت اشک می ریخت . گونه اش رو بوسیدم .

-          پیمان

-          بله عزیزم

-          یه خواهشی دارم ازت

-          بگو عزیزم هرچی که میخوای بگو

-          میخوام یه قولی بهم بدی

-          باشه عزیزم . هر چی که بخوای

-          قول بده فردا برگردی خونت و با لاله آشتی کنی . الان سودا چشم براه توئه . قول بده که دیگه سودا رو تنها نذاری

-          باشه عزیزم قول میدم

-          خیلی خوشحالم

-          منم همینطور عزیزم

-          پیمان سردمه . سردمه . پی م ا ن

آرام بغلش کردم و سرش را به میان سینه ام فشردم . لحظه ای احساس کردم که دستان هانیه که به دور گردنم حلقه بسته بود ، شل شد . وقتی در چشماش نگاه کردم فقط غم می دیدم  و قطره ای اشک که گوشه ی چشمش خشک شده بود ....

 

همه چی از یاد آدم میره

مگه یادش که همیشه یادشه

نوشته شده در سه‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1389ساعت 02:42 ب.ظ توسط رادینا نظرات 3 |