X
تبلیغات
رایتل
سیب سرخ حوا 2 - سوگند عشق

سوگند عشق
به نام آنکه اگر حکم کند همه ی ما محکومیم

خیابانها درآن ساعت شب با وجود سرمایی که تا مغز استخون را می سوزاند ، هنوزشلوغ بودند . اصلا حواسم به اطرافم نبود . در افکار خودم غرقه بودم . از اینکه اینقدر احمق بودم و فکر می کردم صداقت پایه های زندگیم را محکم میکند ، خودم را سرزنش می کردم . دلم بد جوری واسه ی دخترم تنگ شده بود . می دانستم که الان باید خواب باشد . ولی او عادت داشت که شبها پیش من بخوابد . الان دارد چه می کند . لابد دارد بهانه میگیرد . از کنار پارکی رد شدم . جوانی به آرامی به سمتم آمد و پرسید :

-        آقا چیزی میخوای ؟

-        نه بابا ، داشتم رد میشدم .

-        هرچی بخوای داریما . بیسته بیست .

به باقی حرفهایش اعتنایی نکردم . سرما تمام بدنم را کرخت کرده بود . گشنگی هم داشت اذیتم می کرد . راهم را سمت یک ساندویچی کج کردم . سفارش یک سانویج دادم و کنار بخاری پشت یه میز نشستم . برف هم شروع به باریدن کرده بود . رفت و آمد عابرین قدمهای تندتری به خودش گرفته بود . صدای زنگ تلفن همراهم رشته افکارم را پاره کرد . صدای گرفته سودا از آن طرف خط تنم را لرزاند . تازه میفهمیدم که واقعاً دوری از او برایم سخت عذاب آور است . از صدایش فهمیدم که گریه کرده است .

-        سلام بابا جون . چطوری ؟ گریه کردی ؟

-        سلام . کجایی ؟

-        عروسکم من دارم میرم پیش مادرجون . چند روز نیستم .

-        باهات قهرم . چرا منو با خودت نبردی ؟ منم دلم واسه مادر جون تنگ شده .

-     عروسکم الان که نمی تونستم ببرمت . آخه تو کلاس نقاشی داری . قول میدم عید ببرمت . حالا آشتی ؟

-        نه خیر . باهام خداحافظی هم نکردی .

-        عزیزم تو نبودی منم دیرم شده بود . عوضش وقتی برگشتم یه کادو خوشگل برات میارم .

-        دلم برات تنگ شده .

-        منم دلم برات تنگ شده ناز گلم .

-        به مامان گفتم منو تو جای تو بخوابونه . یکی از لباساتم بذاره پیشم تا بوی تورو بده .

-        قربون دختر مهربونم . عزیزم مواظب خودت باش . مامانتم اذیت نکنی . میبوسمت

-        منم میبوسمت .

-        خداحافظ دختر نازنینم

-        خداحافظ . کادو یادت نره .

-        باشه گلکم . حالا دیگه برو بخواب . شبت بخیر .

-        شب بخیر بابا .

وقتی ارتباط قطع شد ، بغضی داشت خفه ام می کرد . ساندویچ را گرفتم و آمدم بیرون . تصمیم گرفتم شب را بروم مسافرخانه ....

وقتی خودم را روی تخت ولو کردم ، دیگر تاب نیاوردم . بغضم ترکید . . بعد از آن روز که سر خاک سحر از گریه از حال رفتم ، سالها بود که گریه نکرده بودم . عکس سودا را گذاشتم روبرویم . کلی قربان صدقه اش رفتم و باعکسش دردو دل کردم و بخاطر کاری که کرده بودم از او معذرت خواهی کردم . احساس می کردم که خنده اش جان گرفته است . کمی آرام شدم . نت بوکم را روشن کردم . فردا باید طرح جلد انتشارات ..... تحویل می دادم . هر کاری می کردم خوب ازآب درنمی آمد . نت بوک را بستم و روی تخت دراز کشیدم . سیگاری روشن کردم . موبایلم را در آوردم و شروع کردم به ور رفتن . لحظه ای شماره هانیه را دیدم ......

بعد از چند بار زنگ صدایی که معلوم بود صاحبش تازه ازخواب بیدار شده است ، از آن طرف خط گفت:

-        بفرمایید

-        سلام . هانیه خانم ؟

-        بله بفرمایید . شما ؟

-        پیمانم . بجا آوردی ؟

-        به . چه عجب ؟

-        میبخشی ولی انگار از خواب بیدارت کردم . نه ؟

-        مشکلی نداره . سرم درد میکرد . یه قرص خورده بودم تا خوابم ببره .

-        واقعا شرمنده . اگه مزاحمم بعدا تماس بگیرم .

-        نه راحت باش . الان کجایی ؟

-        راستش ...... مسافرخونه

-        مسافرخونه ؟ شهرستانی ؟

-        نه همین جام . تهرونم

-        چیزی شده ؟

-        مفصله . میتونم ببینمت ؟

-        آره . کی ؟

-        هر چه زودتر .

-        میخوای بیای اینجا .

-        نه مزاحمت نمی شم

-        تعارف نکن . بلند شو بیا اینجا ببینم چی شده .

-        الان نه . اگه شد فردا . فردا برنامه ات چیه ؟

-        خونه ام . دو تا شاگرد دارم . اگه بخوای کنسلشون میکنم .

-        نه . کی کلاست تموم میشه ؟

-        آخریش 7 تموم میشه .

-        پس من 8 میبینمت . کجا میتونم ببینمت ؟

-        خب بیا همینجا دیگه .

-        نه نمی خوام مزاحمت بشم .

-        بسه دیگه . من از تعارف بدم میاد . فردا ساعت 8 همینجا منتظرتم . آدرس رو یاداشت کن .

-        باشه . بگو ..........

فکرهای جور واجور خواب را از چشم هایم گرفته بود . وقتی یاد حرفهای لاله می افتادم ،اعصابم بهم می ریخت . بارش برف قطع شده بود . هوای بیرون خیلی دلچسب بود . به سرم زد که بروم بیرون ولی وقتی ساعت را دیدم منصرف شدم . صندلی کنار میزرا برداشتم و بردم تو تراس . ریه هایم را پرکردم از هوای تازه . خواب از چشم پریده بود . نوت بوک را آوردم و طرح جلد را از سر گرفتم . دیگر گذشت زمان از دستم در رفت . صدای موذن بلند بود . کارم را که تمام کردم نگاهم به ساعت افتاد . قید خواب را زدم . تصمیم گرفتم برای دیدن سودا بروم جلوی مهد . صبحانه را در مسافرخانه خوردم و راه افتادم . دلم میخواست مقداری از مسیر را پیاده بروم . هنوز تا آمدن سودا وفت داشتم . خودم را پشت یک ماشین جا دادم . در این لحظه ها آدم معنی انتظار و سختی تحمل آن را خوب میفهمد . عقربه ها سنگین شده بود و ثانیه ها به آرامی طی می شد . از دور ماشینم را دیدم . ضربان قلبم تند تر شده بود . وقتی از ماشین پیاده شد بی اختیار یک قدم به جلو برداشتم . کم مانده بود کارهارا خراب کنم . خودم را عقب کشیدم ولی خیلی دلم می خواست بروم جلو و لپ هایش را ببوسم . در آن لباسها با آن کوله پشتی بامزه اش خیلی خوشگل و دوست داشتنی تر به نظر میرسید . تا وقتی که با مامانش رفت داخل مهد با نگاهم دنبالش کردم . صدبار قربان صدقه قد و بالایش رفتم . دلم می خواست زمان قبل از رفتنش به داخل مهد بایستد . ولی الان انگار مثل تیری که از چله رها می شود از حرکت باز نمی ایستاد.

چشمم از بی خوابی می سوخت . انگار که یک مشت شن در چشمم ریخته بودند . تصمیم گرفتم برگردم مسافرخانه و کمی استراحت کنم . می خواستم چند ساعتی بخوابم و عصر بروم انتشارات ..... و طرحی را که دیشب تمامش کرده بودم نشان دهم ...... روی تخت دیگر چیزی نفهمیدم .  انگار که بیهوش شدم ..... صدای زنگ تلفن ازخواب بیدارم کرد .

-        بله بفرمایید

-        سلام آقا پیمان . ساعت خواب !

-        سلام خوبی ؟

-        از خواب بیدارت کردم ؟

-        مهم نیست این به اون در . دیشب من تورو بیدار کردم الانم تو منو

-        خوب الان چیکاره ای ؟

-        ساعت چنده ؟

-        30 / 4

-        راستش با مدیر انتشارات ...... قرار دارم فکر میکنم ساعت 6 کارم تموم شه . چطور مگه ؟

-        یکی از شاگردام تماس گرفته و کلاسشو کنسل کرده گفتم اگه کاری نداری زود تر بیای .

-     راستش فکر نمی کنم زودتر از 7 بتونم بیام . میخوای جای دیگه قرار بزاریم . مثلا جایی مثل یه رستوران ؟

-        بازم که شروع کردی . پس هر وقت کارت تموم شد بیا

-        باشه . حتما

-        منتظرم . بای

-        خدانگهدار

...... کارم با مدیر انتشارات زیاد طول نکشید .پس تصمیم گرفتم سمت خانه هانیه راه بیافتم . باید قبل از رفتن چیزی تهیه می کردم . با توجه به شناخت نسبی که از هانیه پیدا کرده بودم راحت توانستم انتخاب کنم . یک دسته گل کوچک هم تهیه کردم . ساعت نزدیک 7 بود که رسیدم . وقتی می خواستم زنک دررا فشار بدهم، دلم لرزید . خواستم برگردم . صدای زنگ تلفنم سرجایم میخکوبم کرد .

-        سلام پیمان .

-        سلام

-        چرا نمیای بالا ؟

-        ا ا ا مگه منو میبینی ؟

-        بله اگه سرکار عالی سرتونو بگیرین بالا منو میبینین .

-        سرم رو بلند کردم . برام دست تکون داد . از تراس داشت تماشام میکرد .

-        خوب حالا بیا بالا

در باز شد . دیگه راه برگشت نداشتم . تو آسانسور بازم صدای تلفنم بلند شد .

-        سلام بابا

-        سلام عسلم . خوبی ؟ مامانو که اذیت نمی کنی ؟

-        خوبم . نه بابا . اون منو اذیت می کنه

-        یعنی چی ؟

-     از ظهر هر چی بهش میگم دلم واسه بابا تنگ شده میخوام باهاش صحبت کنم محل نمیذاره . دلم برات اندازه یه نخود شده .

-        منم دلم برات تنگ شده گلکم . خودت که شماره بابارو بلدی خوب خودت زنگ میزدی

-        بابا هم بود باباهای قدیم .

-        ا ا ا یعنی چی ؟

-        خوب تو نمیگی من دلم کوچولوئه زود تنگ میشه ؟

-        آی پدر صلواتی قربون دل کوچولوی دخترم برم . آخه من تلفنم خرابه نمی تونم زنگ بزنم.

-        بابا گوشی رو میدی با عمه و مادر جونم صحبت کنم ؟

-        عزیزم من الان خونه نیستم . بعداً میگم باهات صحبت کنن

-        واسم کادو خریدی ؟

-        آره ناز گلم

-        چی خریدی ؟

-        وقتی اومدم اونوقت می بینی

-        اه بابا

-        خوب  دیگه حالا بوس بابا رو بفرست

ادامه دارد ......

نوشته شده در شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1389ساعت 11:29 ق.ظ توسط رادینا نظرات 1 |