X
تبلیغات
رایتل
مسافران سرزمین غربت - سوگند عشق

سوگند عشق
به نام آنکه اگر حکم کند همه ی ما محکومیم

تقدیم به تو که سالهاست در انتظار برگشت او هستی

اما بدان که ...

مسافران سرزمین غربت هرگز معنای برگشت را نمی دانند.

پنجره که بازمی شد بوی تو می آمد بوی قشنگی بوی مهربانی و بوی دوست داشتن و من بیتاب تو می شدم

و هراسی تلخ اما آرامش بخش تمام وجودم را فرا می گرفت.

پنجره که باز می شد سنجاقکها چقدر در ورای دور زیبا بودند.

و گلدان لب پنجره گرچه خالی بود اما بوی شقایقها و رزهای وحشی باغ پشت خانه قدیمیمان را می داد و

دیگر من انگار من نبودم .

نشسته بودم اما مثل اینکه دو بال داشتم و پرنده شده بودم .

و وقتی هراس تو می آمد قلبم می خواست از سینه ام بیرون بزند. تمام اعضا و جوارحم بوی تو را می دادند.

و من در انتظار تو ...

چقدر زیبا و شیرین بود برایم انتظار کشیدن در راه تو و برای تو.

گرچه هرگز نیامدی.

پنجره که باز می شد احساس خانه را می شد لمس کرد. با مهتاب می شد حرف زد و اتاق با من می خندید.

بوی تو می آمد و در منظر چشمهایم همه انگار چه زیبا بودند. دنیا هم زیبا بود.

گرچه هرگز نیامدی.

اما سالها گذشت و من انتظار کشیدم. بر لب پنجره نشستم و فال گرفتم و اشک ریختم.

ماندم و پوسیدم و تو نیامدی.



http://i29.tinypic.com/jl6maf.jpg

رفتی و من حالا فهمیده ام که تو هیچ وقت بر نمی گردی .

نوشته شده در شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1388ساعت 02:21 ب.ظ توسط رادینا نظرات 1 |